بایگانی:
یادداشت من آمده ام...
احمد بورقانی مُرد
یادداشت در احوال یک میهن پرست ایرانی
سارکوزی فحش می دهد
یادداشت ابراهیم نبوی و بی طرفی صدای آمریکا
نتایج انتخابات تهران در پرده ای از ابهام
یادداشت درک متقابل – بخش اول
یادداشت زبان فارسی و لزوم حفظ آن
اشتباه حروفچینی از نظر جریده‌ی فخیمه‌ی کیهان
یادداشت کار خبرنگار چیست
یادداشت شرم از ایرانی بودن
یادداشت هو کردن سرود ملی در فرانسه
یادداشت عادل فردوسی پور و برنامه‌ی نودش
یادداشت استدلال‌های برخی از ماها
یادداشت نامزدی محمد خاتمی و نگرانی بعضی‌ها
یادداشت حضور میرحسین، اشک‌ها و لبخندها
یادداشت مهندس عزیز، رأی ما کوفتت بشود
یادداشت منطق ماشین دودی و انتخایات ایران
یادداشت سکوت دیگران و زور آقایان
یادداشت انتخابات، مشارکت، کودتا، من و دوستان تحریمی
یادداشت یک جفت چشم لعنتی
یادداشت جنبش سبز و پدرخوانده هایش
یادداشت شعور، شرف و کیهان
یادداشت درباب انتصاب کامران دانشجو
یادداشت درباره‌ی دختر 16 ساله و انرژی هسته‌ای
یادداشت شیخ را تنها نگذاریم
یادداشت درباره‌ی 13 آبان
یادداشت حضور دوباره
یادداشت نقض بی‌طرفی در رادیو فردا
یادداشت در باره‌ی تفاوت بحث و کلکل
 
یادداشت منطق ماشین دودی و انتخایات ایرانمنطق ماشین دودی و انتخایات ایران
نوشته شده در: 22 می 2009


گویا اصل این داستان را شهید مطهری در کتاب حق و باطل نقل کرده است، ولی من آن را در کتاب هزار و یک حکایت تاریخی از محمود حکیمی دیدم:


يكی از دوستان ما كه مرد نكته سنجی است ، يك تعبير بسيار لطيف داشت، اسمش را گذاشته بود منطق ماشين دودی، می‏گفتيم منطق ماشين دودی چيست؟ می‏گفت من يك درسی را از قديم آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشين دودی می‏شناسم. وقتی بچه بودم منزلمان در حضرت عبدالعظيم بود و آن وقتها قطار راه آهن به صورت امروز نبود و فقط همين قطار تهران – شاه عبدالعظيم بود. من می‏ديدم كه قطار وقتی در ايستگاه ايستاده بچه ها دورش جمع می‏شوند و آن را تماشا می‏كنند و به زبان حال می‏گويند ببين چه موجود عجيبی است. معلوم بود که يك احترام و عظمتی برای آن قائل هستند. تا قطار ايستاده بود با يك‏ نظر تعظيم و تكريم و احترام و اعجاب به آن نگاه می‏كردند، تا كم كم ساعت حركت قطار می‏رسيد و قطار راه می‏افتاد همين كه راه می‏افتاد بچه ها می‏دويدند، سنگ بر می‏داشتند و قطار را مورد حمله قرار می‏دادند من تعجب می‏كردم كه اگر به اين قطار بايد سنگ زد چرا وقتی كه ايستاده يك ريگ كوچك هم‏ به آن نمی‏زنند ، و اگر بايد برايش اعجاب قائل بود، اعجاب بيشتر در وقتی است كه حركت می‏كند.



اين معما برايم بود تا وقتی كه بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم ديدم اين‏ قانون كلی زندگی ما ايرانيان است كه هر كسی و هر چيزی تا وقتی كه ساكن است مورد احترام است، تا ساكت است مورد تعظيم و تبجيل است، اما همينكه به راه افتاد و يك قدم برداشت نه تنها كسی كمكش نمی‏كند، بلكه سنگ است كه بطرف او پرتاب می‏شود و اين نشانه يك جامعه‌ی مرده است، ولی يك جامعه‌ی زنده فقط برای كسانی احترام قائل است كه متكلم هستند نه ساكت، متحركند نه ساكن، باخبرترند نه بی‏خبرتر.


حالا شما این داستان و این منطق ماشین دودی را با شرایط انتخابات ایران مقایسه کنید. به موسوی نگاه کنید که چطور بعد از عمری عزت و احترام امروز آماج حملات مختلف است. تنها جرمش این است که تصمیم گرفته حرکت کند. به دکتر سروش نگاه کنید که ناگهان عضویت سی سال پیشش در ستاد انقلاب فرهنگی به موضوع داغ روز تبدیل شده است. چرا؟ چون تصمیم گرفته حرکت کند. اگر می خواهی احترامت محفوظ وآبرویت محترم باشد، باید سنگین و رنگین در گوشه‌ای بنشینی و نق بزنی.




نظر بدهید: (فقط نظرات در مورد این یادداشت، در مورد نظرات کلی لطفاً از این فرم استفاده کنید)

(آدرس شما نمایش داده نخواهد شد)
استفاده از مطالب سرگرد.کام بدون ذکر منبع هیچ اشکالی ندارد
سرگرد به دلیل نشر عقایدش از شما سپاسگزاری می کند.