در سال های دور، آن روزهایی که هنوز ده - دوازده سالی بیشتر نداشتم، تعداد خانواده هایی که مطابق رسم امروز فرزندانشان را لای پر قو بزرگ کنند خیلی کمتر از حالا بود. خانوادهی ما هم، مثل اکثر خانوادهها، خیلی ما را از ارتباط با جامعه "در امان" نگاه نمی داشت. به همین دلیل هم من و اخوی کوچکترم هر روز با اتوبوس به مدرسه می رفتیم و برمی گشتیم. در این بین هم روزی نبود که صبح ها شاهد دعوای افرادی که دیر بیدار شده بودند و برای رسیدن به محل کارشان عجله داشتند، و عصر ها شاهد دعوای کارمندان و کارگران خسته از کار روزانه نباشیم. بسیاری از دشنام هایی هم که امروز بلدم، والبته حتی المقدور به کار نمیبرم، از یادگارهای همان اتوبوس سواری های دوران طفولیت است. این رفت و آمد ها البته این حسن را هم داشت که افراد رنگارنگی از سطوح مختلف جامعه را می دیدیم و به قولی شناخت واقعی تری از جامعه پیدا می کردیم. یادم هست یکی از همین صبح ها که برای رفتن به مدرسه سوار اتوبوس شده بودم، در یکی از ایستگاهها مرد مسنی با یک عدد عصای سفید سوار اتوبوس شد. طبیعتاً مردم هم با دیدن مو ها و عصای سفید این حاج آقا راه را برایش باز می کردند و یکی دو نفر هم از جایشان بلند شدند که ایشان بتوانند بنشینند و مشکلی برایشان پیش نیاید. ایشان هم عصایشان را با شدت و حدت به این طرف و ان طرف می زدند تا موانع احتمالی را شناسایی کنند و مسیرشان را به سمت صندلی خالی پیدا کنند. در این بین یکی از مسافران که گویا از ضربات عصای این حاجی در امان نمانده بود با صدای نه چندان بلندی به پیرمرد گفت: "یواش تر آقا، مواظب باشید". آقای نابینا هم که گویا از جسارت این جوان نابخرد خیلی آزرده شده بود با گفتن کلماتی مثل بی ادب و بی شعور و حمال و غیره دلخوری خودش را نشان داد. جوان هم نگاهی به قد و هیکل پیرمرد انداخت و زیر لب عذری خواست و رفت. یکی دیگر از مسافرها هم برای اینکه دل حاجی را به دست بیاورد گفت: "حاج آقا، این بنده خدا هم که چیز بدی نگفت. جوونه دیگه". حاج آقا هم نه گذاشت و نه برداشت و بلافاصله جواب داد که: "به تو مربوط نیست، سرت به کار خودت باشه". یکی دیگر از مسافرها که انگار از دیدن رفتار این پیرمرد محترم جا خورده بود با تعجب گفت "وا!" و بلافاصله هم جواب شنید "وا و زهر مار" و بعد هم چند تا فحش آب نکشیده که حتی مؤدباته ترین هایش را هم آن روز برای اولین بار میشنیدم از حاج آقا نوش جان کرد. کم کم صدای اعتراض مسافر ها داشت بلند می شد که حاج آقا شروع کرد با داد و فریاد به این و آن فحش دادن و در آخر هم تهدید کرد که "میزنم له و لورده تان می کنم و میدهم پسرهایم مادرتان را فلان کنند و با خواهرتان بهمان کنند و غیره و غیره". در این جا بود که رانندهی اتوبوس که تا اینجا ساکت بود صدایش را بلند کرد که : "خیلی خوب حضرت آقا، هم چشمات نمیبینه، همم که سنت زیاده، خجالت بکش. اگه مردم ساکت می ایستن، تو خیال نکن که زورت زیاده. ملاحظه ات را میکنند". این فریاد مثل آبی که بر آتش غیظ حاجی ریخته باشند او را آرام کرد. زیر لب غرولند مختصری کرد و تا پیاده شدن حرف دیگری نزد. حالا این شده ماجرای ما و حامیان جناب کروبی. این حضرات که گویا تاکتیک انتخاباتی شان، به جای جذب آرای احمدی نژاد و یا تحریمی ها جمع کردن آرا از سبد انتخاباتی میرحسین است، هر روز فحش جدیدی را نثار جدی ترین رقیبشان، که انگار او را اشتباه گرفته اند، می نمایند.
فرمودند حضور میرحسین در انتخابات مشکوک است و نباید به او اعتماد کرد. چیزی نگفتیم. فرمودند میرحسین برنامهی مشخصی ندارد و فقط کلی گویی می کند. سکوت کردیم. گفتند میرحسین به اصلاحات اعتقاد ندارد و اصولگرای رنگ شده است. باز هم جواب ندادیم. حالا می گویند که میرحسین با احمدی نژاد فرقی ندارد. خاتمی هم رهبر اصلاحات نیست و رهبر اصلاحات از ابتدا کروبی بوده. و حتی ضربه ای که خاتمی به اصلاحات، این بنای ساختهی کروبی زده است، احمدی نژاد هم نزده است. باز هم سکوت خواهیم کرد. ولی حضرات! بدانید که دلیل این که پاسخ نمی گیرید این نیست که مو لای درز استدلالهایتان نمی رود و حرفتان حرف حساب است. ما هستیم که برعکس شما تصمیم گرفتهایم تا روز انتخابات جناح خودی را نزنیم. بی صبرانه منتظریم که ناممکن ممکن شود و کروبی و موسوی با هم به دور دوم بروند تا بگوییم چه کسی شایستهی اعتماد نیست و چه کسی به اصلاحات اعتقاد ندارد و چه کسانی و چه زمانهایی به اصلاحات ضربه زده اند. اگر هم به لطف الهی نامزدتان به دور دوم رفت و رقیب نهایی احمدی نژاد شد، به او رأی می دهیم و بعد از انتخاب شدنش به ریاست جمهور سؤالاتمان و ابهامهایمان را به جد مطرح خواهیم کرد. عجالتاً تا روز برگزاری انتخابات، کما فی السابق، فحشمان بدهید و خیالتان راحت باشد که جوابی نخواهید شنید.
|