بایگانی:
یادداشت من آمده ام...
احمد بورقانی مُرد
یادداشت در احوال یک میهن پرست ایرانی
سارکوزی فحش می دهد
یادداشت ابراهیم نبوی و بی طرفی صدای آمریکا
نتایج انتخابات تهران در پرده ای از ابهام
یادداشت درک متقابل – بخش اول
یادداشت زبان فارسی و لزوم حفظ آن
اشتباه حروفچینی از نظر جریده‌ی فخیمه‌ی کیهان
یادداشت کار خبرنگار چیست
یادداشت شرم از ایرانی بودن
یادداشت هو کردن سرود ملی در فرانسه
یادداشت عادل فردوسی پور و برنامه‌ی نودش
یادداشت استدلال‌های برخی از ماها
یادداشت نامزدی محمد خاتمی و نگرانی بعضی‌ها
یادداشت حضور میرحسین، اشک‌ها و لبخندها
یادداشت مهندس عزیز، رأی ما کوفتت بشود
یادداشت منطق ماشین دودی و انتخایات ایران
یادداشت سکوت دیگران و زور آقایان
یادداشت انتخابات، مشارکت، کودتا، من و دوستان تحریمی
یادداشت یک جفت چشم لعنتی
یادداشت جنبش سبز و پدرخوانده هایش
یادداشت شعور، شرف و کیهان
یادداشت درباب انتصاب کامران دانشجو
یادداشت درباره‌ی دختر 16 ساله و انرژی هسته‌ای
یادداشت شیخ را تنها نگذاریم
یادداشت درباره‌ی 13 آبان
یادداشت حضور دوباره
یادداشت نقض بی‌طرفی در رادیو فردا
یادداشت در باره‌ی تفاوت بحث و کلکل
 
یادداشت یک جفت چشم لعنتییک جفت چشم لعنتی
نوشته شده در: 16 ژوئن 2009

فایده ندارد، خوابم نمی برد. دو روز است که تصویر آن یک جفت چشم خواب را حرامم کرده است. تا پلک بر هم می‌گذارم همان دو تا چشم لعنتی را می بینم... کورمال کورمال پاکت سیگارم را پیدا می کنم. آخرین سیگار را از آن در می آورم و می گذارم لبم. دست می‌کشم این طرف و آن طرف تا کبریت را هم پیدا کنم. سیگار را که آتش می‌زنم دود گوگرد و سیگار چشمم را می‌سوزاند. چشمم را می‌بندم و باز آن نگاه آخر را می‌بینم... زود و با عجله چششمم را باز می‌کنم و سعی می‌کنم خودم را روی سیگار متمرکز کنم. تا به حال سیگار به این مزخرفی نکشیده ام. لب‌ها و زبانم خشک خشک است. حوصله‌ رفتن تا آشپزخانه دم شیر آب را هم ندارم. دو سه پک که می‌زنم سیگار را به توی پاکت فشار می‌دهم تا خاموش شود. هنوز دود می‌کند. به درک. در پاکت را می‌بندم تا سیگار خودش خفه شود. از تصور این که سیگار توی پاکت به کمبود هوا افتاده و دارد نفس نفس می‌زند دلم خنک می شود.

چشمانم را می بندم. یک جفت چشم می بینم. با نگاهی که تلفیقی است از درد و التماس و سرزنش و امید. خط دور آیینه‌ی عقب ماشین مثل قاب عکسی دور چشم‌ها را گرفته. کلافه می‌شوم و می‌نشینم. تمام اتاق را بوی نم و عرق تنم و دود سیگار پر کرده. همان طور که نشسته‌ام ناخودآگاه به سمت راستم نگاه می‌کنم. مردک بدهیبت را کنارم روی صندلی شاگرد می‌بینم. پشت چراغ قرمز منتظرم، خیابان شلوغ است. همه فریاد می‌زنند و فرار می‌کنند و می‌دوند. ناگهان در ماشین باز می شود. یک مردک قلچماق با یک باطوم می نشیند کنار دستم توی ماشین. حرفی نمی زند. نگاهش می‌کنم. می گوید: "دستاتو نشون بده ببینم". دو مچ دستم را می‌گیرد و آستین‌هایم را بالا می‌زند. وقتی می بیند که دستبند سبز ندارم از ماشین پیاده می شود. از ‌آیینه‌ی عقب ماشین می‌بینم که جوانی را از ماشینش می‌کشند بیرون. چند قدم روی زمین می‌کشندش و با باطوم کتکش می‌زنند. می‌ترسم. چراغ سبز می‌شود. چند متر جلوتر می‌روم. بی اراده ترمز می‌کنم. کاش نمی‌کردم. کاش گاز می‌دادم... سعی می کنم فکرم را منحرف کنم. خودم را به پشت پرت می‌کنم روی تخت. سرم را به بالش فشار می‌دهم. ولی دیر شده است... جوان که می بیند چراغ ترمز ماشین روشن شده است سرش را بلند می‌کند. و آن جفت چشم لعنتی را برای اولین بار در قاب آیینه‌ی عقب ماشین می‌بینم. نگاهش فریاد می‌زند، به اسم صدایم می‌کند، التماس می‌کند: "بیا.. کمکم کن.. لااقل بپرس چرا؟" مردک غول تشن که می بیند ایستاده ام به طرفم می‌آید. می گوید: "برو، برو، وای نایستا". باطومش را در هوا تکان می‌دهد. نگاهی به آیینه می‌اندازم و حرکت می‌کنم. کاش نمی‌کردم. کاش پیاده می‌شدم... آن جفت چشم لعنتی در آیینه کمی دورتر می‌شود. یک ضربه‌ی باطوم به کمرش می‌خورد. جوان با صورت می‌افتد روی زمین و آن چشم‌ها به آسفالت خاکستری خیابان خیره می‌شوند. از آن لحظه تصویر آن دو چشم حتی برای یک لحظه از نظرم دور نمی‌شود. کافیست پلک بر هم بگذارم تا باز همان نگاه خورنده را ببینم. دست‌هایم را روی صورتم فشار می‌دهم. می‌خواهم گریه کنم، فریاد بزنم، گریه کنم، فریاد بزنم...



نظر بدهید: (فقط نظرات در مورد این یادداشت، در مورد نظرات کلی لطفاً از این فرم استفاده کنید)

(آدرس شما نمایش داده نخواهد شد)
استفاده از مطالب سرگرد.کام بدون ذکر منبع هیچ اشکالی ندارد
سرگرد به دلیل نشر عقایدش از شما سپاسگزاری می کند.