فایده ندارد، خوابم نمی برد. دو روز است که تصویر آن یک جفت چشم خواب را حرامم کرده است. تا پلک بر هم میگذارم همان دو تا چشم لعنتی را می بینم... کورمال کورمال پاکت سیگارم را پیدا می کنم. آخرین سیگار را از آن در می آورم و می گذارم لبم. دست میکشم این طرف و آن طرف تا کبریت را هم پیدا کنم. سیگار را که آتش میزنم دود گوگرد و سیگار چشمم را میسوزاند. چشمم را میبندم و باز آن نگاه آخر را میبینم... زود و با عجله چششمم را باز میکنم و سعی میکنم خودم را روی سیگار متمرکز کنم. تا به حال سیگار به این مزخرفی نکشیده ام. لبها و زبانم خشک خشک است. حوصله رفتن تا آشپزخانه دم شیر آب را هم ندارم. دو سه پک که میزنم سیگار را به توی پاکت فشار میدهم تا خاموش شود. هنوز دود میکند. به درک. در پاکت را میبندم تا سیگار خودش خفه شود. از تصور این که سیگار توی پاکت به کمبود هوا افتاده و دارد نفس نفس میزند دلم خنک می شود. چشمانم را می بندم. یک جفت چشم می بینم. با نگاهی که تلفیقی است از درد و التماس و سرزنش و امید. خط دور آیینهی عقب ماشین مثل قاب عکسی دور چشمها را گرفته. کلافه میشوم و مینشینم. تمام اتاق را بوی نم و عرق تنم و دود سیگار پر کرده. همان طور که نشستهام ناخودآگاه به سمت راستم نگاه میکنم. مردک بدهیبت را کنارم روی صندلی شاگرد میبینم. پشت چراغ قرمز منتظرم، خیابان شلوغ است. همه فریاد میزنند و فرار میکنند و میدوند. ناگهان در ماشین باز می شود. یک مردک قلچماق با یک باطوم می نشیند کنار دستم توی ماشین. حرفی نمی زند. نگاهش میکنم. می گوید: "دستاتو نشون بده ببینم". دو مچ دستم را میگیرد و آستینهایم را بالا میزند. وقتی می بیند که دستبند سبز ندارم از ماشین پیاده می شود. از آیینهی عقب ماشین میبینم که جوانی را از ماشینش میکشند بیرون. چند قدم روی زمین میکشندش و با باطوم کتکش میزنند. میترسم. چراغ سبز میشود. چند متر جلوتر میروم. بی اراده ترمز میکنم. کاش نمیکردم. کاش گاز میدادم... سعی می کنم فکرم را منحرف کنم. خودم را به پشت پرت میکنم روی تخت. سرم را به بالش فشار میدهم. ولی دیر شده است... جوان که می بیند چراغ ترمز ماشین روشن شده است سرش را بلند میکند. و آن جفت چشم لعنتی را برای اولین بار در قاب آیینهی عقب ماشین میبینم. نگاهش فریاد میزند، به اسم صدایم میکند، التماس میکند: "بیا.. کمکم کن.. لااقل بپرس چرا؟" مردک غول تشن که می بیند ایستاده ام به طرفم میآید. می گوید: "برو، برو، وای نایستا". باطومش را در هوا تکان میدهد. نگاهی به آیینه میاندازم و حرکت میکنم. کاش نمیکردم. کاش پیاده میشدم... آن جفت چشم لعنتی در آیینه کمی دورتر میشود. یک ضربهی باطوم به کمرش میخورد. جوان با صورت میافتد روی زمین و آن چشمها به آسفالت خاکستری خیابان خیره میشوند. از آن لحظه تصویر آن دو چشم حتی برای یک لحظه از نظرم دور نمیشود. کافیست پلک بر هم بگذارم تا باز همان نگاه خورنده را ببینم. دستهایم را روی صورتم فشار میدهم. میخواهم گریه کنم، فریاد بزنم، گریه کنم، فریاد بزنم...
|